هم سلولی...
قولش را شکست....نارفیقی که تمام دنیایش بود وقتی منشی اسامیه پرواز را می خواند اسمش تعویض شده بود با دیگری حالا بدنی داشت و چمدانی و یک حسرت ناموزون...لرزش تنش را درید حسرت ان قدر هولناک بود که پریود شد این خون ...خون اشک بود...این چه دنیای کثیفیست کاش هرگز عاشق نمی شد
نظرات شما عزیزان:
❥.FAR.❤.HAN.❥ + یک شنبه 21 مرداد 1394
/ 13:28 /